كاغذ پاره ها در آغوش باد وحشي
پرواز مي كردند
و قلب مرده اي تاپ و توپ مي كرد،
بي نفس دل باخته بود.
از هيجان اينكه تو خواهي آمد ؛
در انزواي كودكانه ام ناخن ها يم را
مي جويدم .
خط خط اين كاغذ ها در گرداب شعر
محو مي شد ؟!
نه ، اين گونه نيست،
فقط نور بود كه نماند ،
از ميان برگ ها يي كه پاييز زده
بودند؛
پريد ، شعر ها متبلور شدند ،
وقتي ...
تو لبخند كي بر لبانت هويدا كردي
و همين شد كه ديگر همه در وديوار
را نقاشي كردم.
و همه دفتر ها را پر از حرف هايي
كردم
كه براي لبخندت گفته بودم.
حتي رنگ جاده ها نيز مي پريد ،
وقتي ...
صداي كفش هاي تو صورت خاكي اش
را خراش مي داد.
نرم، نرم؛
صلابت صداي كفش هايت كه به
زمين رسيد،
بهار شدم وشكوفه دادم.
قاصدكي كه برايت فرستادم ،
چه زود به سويم بازگشت ؛
آري نذر سبزم ديشب گرهش باز شد،
وقتي بيدار شدم.

|+|نوشته شده توسط:Mehdi Joon |درFri 19 Oct 2007|

