HTTP://www.jolfa.net/Heydar Baba.htm
سيّد محمّد حسين بهجت تبريزي ، متخلص به شهريار در سال 1285 در رو ستاي خشكناب آذربايجان شرقي بدنيا آمد. وي از بر جسته ترين غزلسرايان معاصر است و علاوه بر غزل به انواع شعر تركي و فارسي مهارت داشت . از آثار او مي توان به منظومه تركي «حيدر بابا يا سلام» و «كليات اشعار فارسي» (در پنج جلد) را نام برد. شعر حيدر بابا(نام كوهي در زادگاه شهريار) از كتاب حيدر بابايا سلام نمونه بديل توصيف زندگي روستايي در جهان مي باشد. اين كتاب كه براي اولين بار در سال 1332 منتشر شد ، به چندين زبان زنده دنيا ترجمه شده است . دكتر بهروز ثروتيان نيز اين منظومه را با نظمي عالي به فارسي روز برگردانده است كه از موفق ترين ترجمه ها به شمار مي آيد. با اين حال خود وي معتقد است هيچ ترجمه اي قادر به بيان تمامي نوشته اصلي نيست. منتقدان نيز در توجيه ترجمه ي زيباي ايشان به مثل فرانسوي اشاره مي كنند كه:
ترجمه به زن مي ماند اگر وفادار باشد زيبا نيست ، اگرزيبا باشد وفادار نيست.
شهريار شعر ايران در 27شهريور1367به در ديار باقي شتافت. آرمگاه وي در مقبرة الشعراء تبريز است. روز وفات او به عنوان روز شعر وادب فارسي نام گرفته است.
\saman\ostan\tasavir\26\images\tr936.jpg)
|
(١) |
حيدربابا چو ابر شَخَد ، غُرّد آسمان
سيلابهاى تُند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوكت و تبار تو بادا سلام من
گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من
(٢)
حيدربابا چو كبكِ تو پَرّد ز روى خاك
خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناك
باغت به گُل نشسته و گُل كرده جامه چاك
ممكن اگر شود ز منِ خسته ياد كن
دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد كن
(٣)
چون چارتاق را فِكنَد باد نوبهار
نوروزگُلى و قارچيچگى گردد آشكار
بفشارد ابر پيرهن خود به مَرغزار
از ما هر آنكه ياد كند بى گزند باد
گو : درد ما چو كوه بزرگ و بلند باد
(٤)
حيدربابا چو داغ كند پشتت آفتاب
رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب
يك دسته گُل ببند براى منِ خراب
بسپار باد را كه بيارد به كوى من
باشد كه بخت روى نمايد به سوى من
(٥)
حيدربابا ، هميشه سر تو بلند باد
از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد
از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد
دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد
اين زال كى ز كُشتنِ فرزند سير شد ؟
(٦)
حيدربابا ، ز راه تو كج گشت راه من
عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من
ديگر خبر نشد كه چه شد زادگاه من
هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود
هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود
(٧)
بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر
جاى فسوس نيست كه عمر است در گذر
نامردْ مرد ، عمر به سر مى برد مگر !
در مهر و در وفا ، به خدا ، جاودانه ايم
ما را حلال كن ، كه غريب آشيانه ايم
(٨)
ميراَژدَر آن زمان كه زند بانگِ دلنشين
شور افكند به دهكده ، هنگامه در زمين
از بهر سازِ رستمِ عاشق بيا ببين
بى اختيار سوى نواها دويدنم
چون مرغ پرگشاده بدانجا رسيدنم
(٩)
در سرزمينِ شنگل آوا ، سيبِ عاشقان
رفتن بدان بهشت و شدن ميهمانِ آن
با سنگ ، سيب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !
در خاطرم چو خواب خوشى ماندگار شد
روحم هميشه بارور از آن ديار شد
(١٠)
حيدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها
در سينه ات به گردنه ها سوزِ سازها
پاييزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها
چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است
وين شهريارِ تُست كه تنها نشسته است
(١١)
حيدربابا ، زجادّة شهر قراچمن
چاووش بانگ مى زند آيند مرد و زن
ريزد ز زائرانِ حَرَم درد جان وتن
بر چشمِ اين گداصفتانِ دروغگو
نفرين بر اين تمدّنِ بى چشم و آبرو
(١٢)
شيطان زده است است گول و زِ دِه دور گشته ايم
كنده است مهر را ز دل و كور گشته ايم
زين سرنوشتِ تيره چه بى نور گشته ايم
اين خلق را به جان هم انداخته است ديو
خود صلح را نشسته به خون ساخته است ديو
(١٣)
هركس نظر به اشك كند شَر نمى كند
انسان هوس به بستن خنجر نمى كند
بس كوردل كه حرف تو باور نمى كند
فردا يقين بهشت ، جهنّم شود به ما
ذيحجّه ناگزير ، محرّم شود به ما
(١٤)
هنگامِ برگ ريزِ خزان باد مى وزيد
از سوى كوه بر سرِ دِه ابر مى خزيد
با صوت خوش چو شيخ مناجات مى كشيد
دلها به لرزه از اثر آن صلاى حق
خم مى شدند جمله درختان براى حق
(١٥)
داشلى بُولاخ مباد پُر از سنگ و خاك و خَس
پژمرده هم مباد گل وغنچه يك نَفس
از چشمه سارِ او نرود تشنه هيچ كس
اى چشمه ، خوش به حال تو كانجا روان شدى
چشمى خُمار بر افقِ آسمان شدى
(١٦)
حيدربابا ، ز صخره و سنگت به كوهسار
كبكت به نغمه ، وز پيِ او جوجه رهسپار
از برّة سفيد و سيه ، گله بى شمار
اى كاش گام مى زدم آن كوه و درّه را
مى خواندم آن ترانة « چوپان و برّه » را
(١٧)
در پهندشتِ سُولى يِئر ، آن رشك آفتاب
جوشنده چشمه ها ز چمنها ، به پيچ و تاب
بولاغ اوْتى شناورِ سرسبز روى آب
زيبا پرندگان چون از آن دشت بگذرند
خلوت كنند و آب بنوشند و بر پرند
(١٨)
وقتِ درو ، به سنبله چين داسها نگر
گويى به زلف شانه زند شانه ها مگر
در كشتزار از پىِ مرغان ، شكارگر
دوغ است و نان خشك ، غذاى دروگران
خوابى سبك ، دوباره همان كارِ بى كران
(١٩)
حيدربابا ، چو غرصة خورشيد شد نهان
خوردند شام خود كه بخوابند كودكان
وز پشتِ ابر غمزه كند ماه آسمان
از غصّه هاى بى حدِ ما قصّه ساز كن
چشمان خفته را تو بدان غصّه باز كن
(٢٠)
قارى ننه چو قصّة شب ساز ميكند
كولاك ضربه اى زده ، در باز مى كند
با گرگ ، شَنگُلى سخن آغاز مى كند
اى كاش بازگشته به دامان كودكى
يك گل شكفتمى به گلستان كودكى
(٢١)
آن لقمه هاى نوشِ عسل پيشِ عمّه جان
خوردن همان و جامه به تن كردنم همان
در باغ رفته شعرِ مَتل خواندن آنچنان !
آن روزهاى نازِ خودم را كشيدنم !
چو بى سوار گشته به هر سو دويدنم !
(٢٢)
هَچى خاله به رود كنار است جامه شوى
مَمّد صادق به كاهگلِ بام ، كرده روى
ما هم دوان ز بام و زِ ديوار ، كو به كوى
بازى كنان ز كوچه سرازير مى شديم
ما بى غمان ز كوچه مگر سير مى شديم !
(٢٣)
آن شيخ و آن اذان و مناجات گفتنش
مشدى رحيم و دست يه لبّاده بردنش
حاجى على و ديزى و آن سير خوردنش
بوديم بر عروسى وخيرات جمله شاد
ما را چه غم ز شادى و غم ! هر چه باد باد !
(٢٤)
اسبِ مَلِك نياز و وَرَنديل در شكار
كج تازيانه مى زد و مى تاخت آن سوار
ديدى گرفته گردنه ها را عُقاب وار
وه ، دختران چه منظره ها ساز كرده اند !
بر كوره راه پنجره ها باز كرده اند !
(٢٥)
حيدربابا ، به جشن عروسى در آن ديار
زنها حنا - فتيله فروشند بار بار
داماد سيب سرخ زند پيش پاىِ يار
مانده به راهِ دختركانِ تو چشمِ من
در سازِ عاشقانِ تو دارم بسى سخن
(٢٦)
از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها
از هندوانه ، خربزه ، در كشتزارها
از سقّز و نبات و از اين گونه بارها
مانده است طعم در دهنم با چنان اثر
كز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر
(٢٧)
نوروز بود و مُرغ شباويز در سُرود
جورابِ يار بافته در دستِ يار بود
آويخته ز روزنه ها شالها فرود
اين رسم شال و روزنه خود رسم محشرى است !
عيدى به شالِ نامزدان چيز ديگرى است !
(٢٨)
با گريه خواستم كه همان شب روم به بام
شالى گرفته بستم و رفتم به وقتِ شام
آويخته ز روزنة خانة غُلام
جوراب بست و ديدمش آن شب ز روزنه
بگريست خاله فاطمه با ياد خانْ ننه
(٢٩)
در باغهاى ميرزامحمد ز شاخسار
آلوچه هاى سبز وتُرش ، همچو گوشوار
وان چيدنى به تاقچه ها اندر آن ديار
صف بسته اند و بر رفِ چشمم نشسته اند
صفها به خط خاطره ام خيمه بسته اند
(٣٠)
نوروز را سرشتنِ گِلهايِ چون طلا
با نقش آن طلا در و ديوار در جلا
هر چيدنى به تاقچه ها دور از او بلا
رنگ حنا و فَنْدُقة دست دختران
دلها ربوده از همه كس ، خاصّه مادران
(٣١)
با پيك بادكوبه رسد نامه و خبر
زايند گاوها و پر از شير ، بام و در
آجيلِ چارشنبه ز هر گونه خشك و تر
آتش كنند روشن و من شرح داستان
خود با زبان تركىِ شيرين كنم بيان :
قيزلار دييه ر : « آتيل ماتيل چرشنبه
آينا تكين بختيم آچيل چرشنبه »
(٣٢)
با تخم مرغ هاى گُلى رنگِ پُرنگار
با كودكان دهكده مى باختم قِمار
ما در قِمار و مادرِ ما هم در انتظار
من داشتم بسى گل وقاپِ قمارها
از دوستان على و رضا يادگارها
(٣٣)
نوروزعلى و كوفتنِ خرمنِ جُوَش
پوشال جمع كردنش و رُفتن از نُوَش
از دوردستها سگ چوپان و عوعوَش
ديدى كه ايستاده الاغ از صداى سگ
با گوشِ تيز كرده براى بلايِ سگ
(٣٤)
وقتِ غروب و آمدنِ گلّة دَواب
در بندِ ماست كُرّة خرها به پيچ و تاب
گلّه رسيده در ده و رفته است آفتاب
بر پشتِ كرّه ، كرّه سوارانِ دِه نگر
جز گريه چيست حاصل اين كار ؟ بِهْ نگر
(٣٥)
شبها خروشد آب بهاران به رودبار
در سيل سنگ غُرّد و غلتد ز كوهسار
چشمانِ گرگ برق زند در شبانِ تار
سگها شنيده بويِ وى و زوزه مى كشند
گرگان گريخته ، به زمين پوزه مى كشند
(٣٦)
بر اهل ده شبانِ زمستان بهانه اى است
وان كلبة طويله خودش گرمخانه اى است
در رقصِ شعله ، گرم شدن خود فسانه اى است
سِنجد ميان شبچره با مغز گردكان
صحبت چو گرم شد برود تا به آسمان
(٣٧)
آمد ز بادكوبه پسرخاله ام شُجا
با قامتى كشيده و با صحبتى رسا
در بام شد سماور سوقاتيش به پا
از بختِ بد عروسى او شد عزاى او
آيينه ماند و نامزد و هاى هايِ او
(٣٨)
چشمانِ ننه قيز به مَثَل آهوى خُتَن
رخشنده را سخن چو شكر بود در دهن
تركى سروده ام كه بدانند ايلِ من
اين عمر رفتنى است ولى نام ماندگار
تنها ز نيك و بد مزه در كام ماندگار
(٣٩)
پيش از بهار تا به زمين تابد آفتاب
با كودكان گلولة برفى است در حساب
پاروگران به سُرسُرة كوه در شتاب
گويى كه روحم آمده آنجا ز راه دور
چون كبك ، برفگير شده مانده در حضور
(٤٠)
رنگين كمان ، كلافِ رَسَنهاى پيرزن
خورشيد ، روى ابر دهد تاب آن رسَن
دندان گرگ پير چو افتاده از دهن
از كوره راه گله سرازير مى شود
لبريز ديگ و باديه از شير مى شود
(٤١)
دندانِ خشم عمّه خديجه به هم فشرد
كِز كرد مُلاباقر و در جاى خود فُسرد
روشن تنور و ، دود جهان را به كام بُرد
قورى به روى سيخ تنور آمده به جوش
در توى ساج ، گندم بوداده در خروش
(٤٢)
جاليز را به هم زده در خانه برده ايم
در خانه ها به تخته - طبقها سپرده ايم
از ميوه هاى پخته و ناپخته خورده ايم
تخم كدوى تنبل و حلوايى و لبو
خوردن چنانكه پاره شود خُمره و سبو
(٤٣)
از ورزغان رسيده گلابى فروشِ ده
از بهر اوست اين همه جوش و خروشِ ده
دنياى ديگرى است خريد و فروش ده
ما هم شنيده سوى سبدها دويده ايم
گندم بداده ايم و گلابى خريده ايم
(٤٤)
مهتاب بود و با تقى آن شب كنار رود
من محو ماه و ماه در آن آب غرق بود
زان سوى رود ، نور درخشيد و هر دو زود
گفتيم آى گرگ ! و دويديم سوى ده
چون مرغ ترس خورده پريديم توى ده
(٤٥)
حيدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند
ليك آن همه جوانِ تو شد پير و دردمند
گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند
خورشيد رفت و سايه بگسترد در جهان
چشمانِ گرگها بدرخشيد آن زمان
(٤٦)
گويند روشن است چراغ خداى ده
داير شده است چشمة مسجد براى ده
راحت شده است كودك و اهلِ سراى ده
منصور خان هميشه توانمند و شاد باد !
در سايه عنايت حق زنده ياد باد !
(٤٧)
حيدربابا ، بگوى كه ملاى ده كجاست ؟
آن مكتب مقدّسِ بر پايِ ده كجاست ؟
آن رفتنش به خرمن و غوغاى ده كجاست ؟
از من به آن آخوند گرامى سلام باد !
عرض ارادت و ادبم در كلام باد !
(٤٨)
تبريز بوده عمّه و سرگرم كار خويش
ما بى خبر ز عمّه و ايل و تبار خويش
برخيز شهريار و برو در ديار خويش
بابا بمرد و خانة ما هم خراب شد
هر گوسفندِ گم شده ، شيرش برآب شد
(٤٩)
دنيا همه دروغ و فسون و فسانه شد
كشتيّ عمر نوح و سليمان روانه شد
ناكام ماند هر كه در اين آشيانه شد
بر هر كه هر چه داده از او ستانده است
نامى تهى براى فلاطون بمانده است
(٥٠)
حيدربابا ، گروه رفيقان و دوستان
برگشته يك يك از من و رفتند بى نشان
مُرد آن چراغ و چشمه بخشكيد همچنان
خورشيد رفت روى جهان را گرفت غم
دنيا مرا خرابة شام است دم به دم
(٥١)
قِپچاق رفتم آن شب من با پسر عمو
اسبان به رقص و ماه درآمد ز روبرو
خوش بود ماهتاب در آن گشتِ كو به كو
اسب كبودِ مش ممى خان رقص جنگ كرد
غوغا به كوه و درّه صداى تفنگ كرد
(٥٢)
در درّة قَره كوْل و در راه خشگناب
در صخره ها و كبك گداران و بندِ آب
كبكانِ خالدار زرى كرده جاى خواب
زانجا چو بگذريد زمينهاى خاك ماست
اين قصّه ها براى همان خاكِ پاك ماست
(٥٣)
امروز خشگناب چرا شد چنين خراب ؟
با من بگو : كه مانده ز سادات خشگناب ؟
اَمير غفار كو ؟ كجا هست آن جناب ؟
آن بركه باز پر شده از آبِ چشمه سار ؟
يا خشك گشته چشمه و پژمرده كشتزار ؟
(٥٤)
آميرغفار سرورِ سادات دهر بود
در عرصه شكار شهان نيك بهر بود
با مَرد شَهد بود و به نامرد زهر بود
لرزان براى حقِّ ستمديدگان چو بيد
چون تيغ بود و دست ستمكار مى بريد
(٥٥)
مير مصطفى و قامت و قدّ كشيده اش
آن ريش و هيكل چو تولستوى رسيده اش
شكّر زلب بريزد و شادى ز ديده اش
او آبرو عزّت آن خشگناب بود
در مسجد و مجالس ما آفتاب بود
(٥٦)
مجدالسّادات خندة خوش مى زند چو باغ
چون ابر كوهسار بغُرّد به باغ و راغ
حرفش زلال و روشن چون روغن چراغ
با جَبهتِ گشاده ، خردمند ديه بود
چشمان سبز او به زمرّد شبيه بود
(٥٧)
آن سفره هاى باز پدر ياد كردنى است
آن ياريش به ايل من انشا كردنى است
روحش به ياد نيكى او شاد كردنى است
وارونه گشت بعدِ پدر كار روزگار
خاموش شد چراغ محبت در اين ديار
(٥٨)
بشنو ز ميرصالح و ديوانه بازيش
سيد عزيز و شاخسى و سرفرازيش
ميرممّد و نشستن و آن صحنه سازيش
امروز گفتنم همه افسانه است و لاف
بگذشت و رفت و گم شد و نابود ، بى گزاف
(٥٩)
بشنو ز مير عبدل و آن وسمه بستنش
تا كُنج لب سياهى وسمه گسستنش
از بام و در نگاهش و رعنا نشستنش
شاه عبّاسين دوْربوْنى ، يادش بخير !
خشگنابين خوْش گوْنى ، يادش بخير !
(٦٠)
عمّه ستاره نازك را بسته در تنور
هر دم رُبوده قادر از آنها يكى به روز
چون كُرّه اسب تاخته و خورده دور دور
آن صحنة ربودنِ نان خنده دار بود
سيخ تنور عمّه عجب ناگوار بود !
(٦١)
گويند مير حيدرت اكنون شده است پير
برپاست آن سماور جوشانِ دلپذير
شد اسبْ پير و ، مى جَوَد از آروارِ زير
ابرو فتاده كُنج لب و گشته گوش كر
بيچاره عمّه هوش ندارد به سر دگر
(٦٢)
مير عبدل آن زمان كه دهن باز مى كند
عمّه خانم دهن كجى آغاز مى كند
با جان ستان گرفتنِ جان ساز مى كند
تا وقت شام و خوابِ شبانگاه مى رسد
شوخى و صلح و دوستى از راه مى رسد
(٦٣)
فضّه خانم گُزيدة گلهاى خشگناب
يحيى ، غلامِ دختر عمو بود در حساب
رُخساره نيز بود هنرمند و كامياب
سيد حسين ز صالح تقليد مى كند
با غيرت است جعفر و تهديد مى كند
(٦٤)
از بانگ گوسفند و بز و برّه و سگان
غوغا به پاست صبحدمان ، آمده شبان
در بندِ شير خوارة خود هست عمّه جان
بيرون زند ز روزنه دود تَنورها
از نانِ گرم و تازه دَمَد خوش بَخورها
(٦٥)
پرواز دسته دستة زيبا كبوتران
گويى گشاده پردة زرّين در آسمان
در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان
در اوج آفتاب نگر بر جلال كوه
زيبا شود جمال طبيعت در آن شكوه
(٦٦)
گر كاروان گذر كند از برفِ پشت كوه
شب راه گم كند به سرازيرى ، آن گروه
باشم به هر كجاى ، ز ايرانِ پُرشُكوه
چشمم بيابد اينكه كجا هست كاروان
آيد خيال و سبقت گيرد در آن ميان
(٦٧)
اى كاش پشتِ دامْ قَيَه ، از صخره هاى تو
مى آمدم كه پرسم از او ماجراى تو
بينم چه رفته است و چه مانده براى تو
روزى چو برفهاى تو با گريه سر كنم
دلهاى سردِ يخ زده را داغتر كنم
(٦٨)
خندان شده است غنچة گل از براى دل
ليكن چه سود زان همه ، خون شد غذاى دل
زندانِ زندگى شده ماتم سراى دل
كس نيست تا دريچة اين قلعه وا كند
زين تنگنا گريزد و خود را رها كند
(٦٩)
حيدربابا ، تمام جهان غم گرفته است
وين روزگارِ ما همه ماتم گرفته است
اى بد كسى كه كه دست كسان كم گرفته است
نيكى برفت و در وطنِ غير لانه كرد
بد در رسيد و در دل ما آشيانه كرد
(٧٠)
آخر چه شد بهانة نفرين شده فلك ؟
زين گردش زمانه و اين دوز و اين كلك ؟
گو اين ستاره ها گذرد جمله زين اَلَك
بگذار تا بريزد و داغان شود زمين
در پشت او نگيرد شيطان دگر كمين
(٧١)
اى كاش مى پريدم با باد در شتاب
اى كاش مى دويدم همراه سيل و آب
با ايل خود گريسته در آن ده خراب
مى ديدم از تبار من آنجا كه مانده است ؟
وين آيه فراق در آنجا كه خوانده است ؟
(٧٢)
من هم به چون تو كوه بر افكنده ام نَفَس
فرياد من ببر به فلك ، دادِ من برس
بر جُغد هم مباد چنين تنگ اين قفس
در دام مانده شيرى و فرياد مى كند
دادى طَلب ز مردمِ بيداد مى كند
(٧٣)
تا خون غيرت تو بجوشد ز كوهسار
تا پَر گرفته باز و عقابت در آن كنار
با تخته سنگهايت به رقصند و در شكار
برخيز و نقش همّت من در سما نگر
برگَرد و قامتم به سرِ دارها نگر
(٧٤)
دُرنا ز آسمان گذرد وقت شامگاه
كوْراوْغلى در سياهى شب مى كند نگاه
قيرآتِ او به زين شده و چشم او به راه
من غرق آرزويم و آبم نمى برد
ايوَز تا نيايد خوابم نمى برد
(٧٥)
مردانِ مرد زايد از چون تو كوهِ نور
نامرد را بگير و بكن زير خاكِ گور
چشمانِ گرگِ گردنه را كور كن به زور
بگذار برّه هاى تو آسوده تر چرند
وان گلّه هاى فربه تو دُنبه پرورند
(٧٦)
حيدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !
شَهد و شكر به كام تو ، عمرت زياد باد !
وين قصّه از حديث من و تو به ياد باد !
گو شاعرِ سخنورِ من ، شهريارِ من
عمرى است مانده در غم و دور از ديارِ من

