مرا باور كن امشب
كه دربالين چشمانت تماشا مي كنم
خود تيرگيهايم تو خود رفتي به سوي
شهرقصه
مراتنها در اين اندوه رها كردي
كه مي آيي مرا باور كن امشب
كه بيهوده در اين تصوير دلبندي شور و عشق ،
به پاي تو نشستم
گرفتار طلسم عشق پوشالي شدم من
در ويراني چهره ،چه اندوهي بپا كردي!
تمام قدرت تازه شكفتنها ي من رفت
به پاي جستجوهاي خيالي
كه روزي دست تو در دست من باشد
براي رفتن از جاده ي خاكي به آسمان آبي عشق
ولي ساده،به پاي تو نشستم
چه حد گمره در اين بازي شكستم
خم شدم تا مرز هيچ
شدم گم در هواي واپسين خاطره ها
مرا باور كن امشب
جزيره اشرفي

كاغذ پاره ها در آغوش باد وحشي
پرواز مي كردند
و قلب مرده اي تاپ و توپ مي كرد،
بي نفس دل باخته بود.
از هيجان اينكه تو خواهي آمد ؛
در انزواي كودكانه ام ناخن ها يم را
مي جويدم .
خط خط اين كاغذ ها در گرداب شعر
محو مي شد ؟!
نه ، اين گونه نيست،
فقط نور بود كه نماند ،
از ميان برگ ها يي كه پاييز زده
بودند؛
پريد ، شعر ها متبلور شدند ،
وقتي ...
تو لبخند كي بر لبانت هويدا كردي
و همين شد كه ديگر همه در وديوار
را نقاشي كردم.
و همه دفتر ها را پر از حرف هايي
كردم
كه براي لبخندت گفته بودم.
حتي رنگ جاده ها نيز مي پريد ،
وقتي ...
صداي كفش هاي تو صورت خاكي اش
را خراش مي داد.
نرم، نرم؛
صلابت صداي كفش هايت كه به
زمين رسيد،
بهار شدم وشكوفه دادم.
قاصدكي كه برايت فرستادم ،
چه زود به سويم بازگشت ؛
آري نذر سبزم ديشب گرهش باز شد،
وقتي بيدار شدم.


